برداشت اول: یکی از
دوستان که اهل شب و راز و نیاز هستند با من تماس گرفتند و گفتند: سحرگاه
شنبه که هنوز چند ساعتی از رحلت آیت الله نجمی نگذشته بود، ایشان رو در
خواب دیدم، با هم احوال پرسی کردیم و من از احوال عالم برزخ پرسیدم! آقای
نجمی با همون صفا و بزرگواری که داشتند فرمودند: من از وقتی از دنیا رفته
ام وارد گلستانی شده ام؛ به شوخی پرسیدم: آیا حوری موری پیشتون اومده؟
گفتند: آره اومدند ولی من اعنتا نکردم و رفتند. دوستم میگه در همین حال
گفتگو بودیم که به یک باره دیدم آن پیرمرد رنجور قد خمیده به یک جوان زیبای
نورانی تبدیل شدند و من از خواب بیدار شدم چند لحظه بعد صدای اذان صبح
بلند شد.(منبع:حجت الاسلام حمیدارشاد)